يك. (به قول و با صداي مرحوم حسين پناهی:) «عذر ميخوام!» بهاريه حتما باید در رابطه با بهار باشد حتما!؟ دو. يك بهاريه حتما بايد خوشحال باشد؟! يعني يك بهاريه ميبايست مثل آدمهايي كه براي عيد ديدني به خانهي هم ميروند لبخند بزند و كت و شلوار بپوشد (با عرض پوزش از خانمها كه دقت نكردم كه موقع عيد چه ميپوشند!) و خيلي معقول بنشيند و حرفهاي نامربوط از در و ديوار بزند؟! داخل پرانتز: يادم ميآيد كه بهاريه پارسال بود يا پيرارسال بود يا پس پيرارسال (!) كه سيد علي ميرفتاح خودم (نگفتم عزيز، چون خيلي تكراري و آشنا شده است و باحال هم نگفتم، چون اين كلمه براي درج (!) در يك مجلهي «گزارش» خيلي باحال نيست!!!) براي روزنامهي شرق، بهاريهاي بسيار تلخ نوشته بود كه بدجوري حالم را گرفت؛ طوري كه فكر كردم اشتباه خواندم مطلب را و گفتم كه نخير! اين را سيد من ننوشته و حتما مجبورش كردهاند و يا به نام او نوشتهاند و... اما نه! خودش نوشته بود و راه در رو هم نداشت! كلي ناله و نفرين كردمش كه تو كه اين قدر تلخي، مجبوري هميشه ستون طنز بنويسي و اسم خودت را هم بگذاري سيد علي ميرفتاح خودم (تازه نه عزيز، نه باحال)؟! سيد علي ميرفتاحي كه با ديدن اسمت آدم فكر ميكند كه تو هيچ غم و غصهاي نداري و تنها كارت در دنيا همينه كه با يه عده قلندر پيژامهپوش حشر و نشر كني! آخر مجبوري اخوي؟! اگر به نظرتان آمد كه اين قلندران و سيد به مطالب قبلي و بعدي بيربط است، بگذاريدش به پاي بند بعدي لطفا! سه. آلن رب گريه هم مرد! اين خدا بيامرز و رفقايش هم خوب سبكي پايه گذاشتند با اين رمان نوشانها! ميدانيد؟! آخر آدم ميتواند هر دري وري را با اين پشتوانهي تئوريك بنويسد و به ربط و بسطشان هم فكر نكند! در نهايت هم اگر كسي پيدايش شد و گفت كه آخر مرد حسابي (با عذرخواهي از خانمها، آخر من مردم!) اين چه مزخرفاتي (نه به معناي زيورآلات! به معناي بدش!) است كه ميگويي!؟ ميتوان اين سنت رمان نو را كوبيد در صورتش و گفت بيسوات! تو هيچ موج نو خواندهاي مگر؟! داخل پرانتز: البته الان كه موج نوي فرانسه از مد افتاده، ميتوانيم موج مكزيكي را بكوبيم توي صورتش و خلاص!! پرانتز بسته. چهار. ما آدمها به طرز وحشتناكي مثل هم فكر ميكنيم! يكي از دوستانم كه اول اسمش اميرمهدي عبيدي سياوشاني است، هميشه ميگويد: تو مطمئن باش كه به هر چيزي كه فكر كني، حتماً يكي ديگه قبل از تو و يك جوري بهش فكر كرده!
|
بنابر اولي و دومي و سومي و چهارمي بايد بگويم كه بهاريهام به بهار ربطي ندارد، كت و شلواري هم نيست! ربط و بسط درست و حسابي هم كه از بهارش پيداست و در آخر حاوي هيچ حرف نويي هم نيست! بنابراين تنها اگر وقتتان را از سر راه آوردهايد كه انشاءا.. آوردهايد، بخوانيدش لطفا (به قول مرحوم پناهی:) عذر ميخوام! خود تحرير: چند وقتي است كه به اين فكر ميكنم كه ما انسانهاي روي كرهي زمين، خيلي پيشرفت كردهايمها!!! آتش را اختراع كردهايم! چرخ را اختراع كردهايم! خط را اختراع كردهايم! هم خطي را كه باهاش مينويسيم، هم خط راهآهن، و هم خط سوم را! كه البته آن خط سوم منم! داخل پرانتز: چاكريم! پرانتز خيلي بسته! ادامه ميدهيم: لباس را اختراع كرديم! خانه را اختراع كرديم! چرخ آب را! گاري را! يوغ را! نعل را! كَرك را! كَركي را كه رويش سوار ميشويمها، نه كلكي را كه سوار ميكنيم! داخل پرانتز: لطفاً تك تك اختراعهايي را كه بشر زحمت كشيده است را با دقت بخوانيد و از رويش نپريد! اولاً كه روي تك تك اين اختراعها كلي زحمت كشيده شده و از شما انتظار ميرود كه لااقل چند لحظه، فقط براي چند لحظه هم كه شده اين زبان بستهها را تصور كنيد ديگر! در ضمن، عبيدي گفت كه: در سطرهاي بعدي هم خبري نيست كه اين قدر هوليد! هر چه هست، همين است؛ بهتان قول ميدهم اوضاع بهتر از اين نخواهد شد! پرانتز بسته. باز هم ادامه ميدهيم! لامپ را اختراع كرديم (و نه برق را!)، تلفن را، راديو، تلويزيون را، (باور كنيد همهاش را نميگويم! آخرش است!) پيتزا تنوري مخصوص واويلا با سس مورچهي قرمز را! شامپو شبِ شبپره را! لباس عروس با منجوقهاي برق برقي را! رنگ موي خال خال ضد حريق عروس را! كرم برطرفكنندهي چرك كف دست را! انصافاً در اين جا، ديالوگهاي مرحوم حميد هامون در پاسخ به پيشرفتهاي هيتاچيا، ميتسوبيشيا، سوزوكيا و ساير اختراعات چشمباداميها ميچسبد! و البته ادامهي آن ديالوگها كه هيچگاه منتشر نشد نيز ايضاً! پيش خودمان باشد؛ ما قصد داريم در اين لحظه و براي اولين بار و از طريق اين نشريه ديالوگهاي مذكور را كه به طرز زيركانهاي از آرشيوهاي ...بوق... وقت به سرقت رفته است را منتشر كنيم! داخل پرانتز: اين ديالوگها آنقدر به طرز ماهرانهاي به سرقت رفته است كه خود داريوش جان هم احتمالاً اصلاً يادش نيايد كه اينها زماني در فيلم بوده است! شما هم چيزي نميخواهد دربارهي اين ديالوگها بهش بگوييد كه غصه بخورد! خب؟! قول داديدها! پرانتز بسته. و اما ديالوگها؛ هامون به رييس (ادامه): «آخه جانور!!! تو رو خدا اين زمين ديوونه رو دو وجب برو بالا! برو يه نگاه بنداز به هيكل لندهورش!... اقلش ده هزار سالِ كه روي اين توپول سرگردون زندگي كرديم، اقلش نه هزار سال كه داريم روش پيشرفت ميكنيم! داريم روش عقب ميافتيم! توي خل ميگي پيروز شديم! جشن بگيريم؟! شكست خورديم!! زانوي غم بزنيم بغل!! ميگي چه كنيم؟!... آخه مردك! تو فكر كردي كدوم قله را فتح كرديم؟! توو كدوم دره سقوط كرديم؟! زمين آخ نگفته!! هيچيش عوض نشده! لعنتي قرار هم نيست چيزيش تغيير كنه! سركاريم! سركاريم آقا! سركاريم بـــــــــد!! » اين يك!
|
دو، چند وقتي است كه به اين هم فكر ميكنم كه ما انسانهاي روي كرهي زمين چقدر ناراضي هستيم و غر ميزنيم! واقعيتش اينه كه ميخواستم بگم ما ايرانيها چقدر غر ميزنيم، ديدم نه خير! ربطي به ايراني بودنمان ندارد! همه جا دارند غر ميزنند: ايرانيها، خارجيها و حتي ژاپنيها! داخل پرانتز: راستش وقتي كه من خيلي كوچولو بودم، فكر ميكردم كه سه تا كشور بيشتر در دنيا وجود ندارد: ايران، خارج و ژاپن! پرانتز بسته. كتابهامون دارن غر ميزنن! مقالاتمون دارن غر ميزنن! فيلمهاي كوتاهمون، فيلمهاي تجربيمون، مستندهاي كوتاه، نيمهبلند و بلندمون، فيلمهاي داستاني بلندمون دارن غر ميزنن! (تو رو خدا...! بخونيدشون! گناه دارن اين كلمهها! به همينها ميگيم زندگي ديگه! نميگيم؟!) آدمهاي تاكسيهامون، مترو، اتوبوسهامون! همكارانمون! همكلاسهامون! خلاصه هممون داريم غر ميزنيم! هر روز صبح تا شب! خيلي هم بيشتر از سه وعده! البته يك عدهمون هم مودبانه يا روشنفكرانه يا روانشناسانه، يا سياستمدارانه و از اين جور «آنه»ها غر ميزنند كه اگر قلق «غر فهمي» دستمون باشه -كه هست- سريع دستشون پيشمون رو ميشه! اين غر زدن و نارضايتي، انگاري ربطي هم به موقعيت تحصيلي و شغلي و درآمدي و اجتماعي و از اين جور چيزهايمان هم ندارد! نارضايتيمان از يك جاي ديگر آب ميخورد و خارج رفتنمان (و نه حتي ژاپن رفتن) هم افاقه نخواهد كرد! پس اين هم شد دو! سه، ببخشيد تو رو خدا! شرمنده! اومدين عيديه، يه مطلب بخونين دلتون واشه، من مجبورتون كردم تو رودربايستي، بنشينين يه چيزهايي كه چند وقتي است كه بهشان فكر ميكنم، فكر كنيد! ولي بايد خدمتتان عرض كنم كه باز هم چند وقتي است دارم به يك چيز ديگر هم فكر ميكنم و آن هم يك جور بدبيني مفرط است كه ديگر راستش نميتوانم بگويم حتماً مخصوص همه انسانهاي روي كره زمين هست يا نه، اما ميتوانم بگويم كه مخصوص ما (به كلمهي ما و حضور مستترِ من در ميان اين ما لطفاً دقت شود!) بله! مخصوص ما روشنفكران جهان كه هر سهي ما را به جايي ميبرند(!) به طور عام؛ و ما ايرانيها به طور خاص حتماً هست! واقعيتش اينكه در مورد خودمان، يعني روشنفكران جهان (كه شامل روشنفكران پسونددار و بدون پسوند ايراني هم ميشود) نظر خاصي ندارم؛ اصلاً راستش چند وقتي است با خود اين كلمهي روشنفكر مشكل پيدا كردهام و خيلي خوش ندارم كه يادش بيفتم، تا چه رسد به اينكه بخواهم دربارهي بدبيني روشنفكريمان هم چيزي بگويم! اما در مورد بدبينيِ مردم ايران نميدانم از كدام خصلت ايرانيمان برميآيد كه آنقدر به چشم بد به هم نگاه ميكنيم؟! به نظرم، به همه چيز بدبينيم! به همه كس! به همه جا! به همهي طرحها! معتقديم خيلي اوضاع خراب شده است! جوانها بد شدهاند! ديگر اميدي نيست! سرها در گريبان است!
|
راستش نميخواهم فهرستي از چيزهايي كه به ديدهي بد به آنها نگاه ميكنيم، بياورم! راستش فكر ميكنم خيلي پرهيزكارانه نيست كه دوباره دست بگذارم روي فهرستي كه هر چه بگوييم به التهابش دامن زدهام و دوست ندارم فهرستي داشته باشيم از آدمهايي يا قوميتهايي كه به همان اندازه كه ميتوانند خوب باشند بد هم ميتوانند باشند و ما نديده و نشناخته از پيش برچسب زدهايم كه بدند! اما خودتان ميتوانيد بدهاي اسمي زيادي را بدون آنكه ديگر من نگران باشم كه از فهرستم حوصلهتان سر خواهد رفت بنويسيد و يكي يكي انصاف دهيد كه بدبين شدهايم يا نه؟! داخل پرانتز: دقت كرديد كه خودم هم در پاراگراف فوق چه قدر بدبينانه نگاه كردم؟! نوشته بودم همهي روشنفكرانِ جهان و مردم ايران بدبينند!!! پرانتز بسته. چهارم، اين مطلب را مدت كمي است كه بهش فكر ميكنم و به هيچ وجه به مردم ساير نقاط كرهي زمين هم ربطي ندارد! يعني دقيقاً از وقتي به اين موضوع فكر كردم كه دي وي ديِ قاچاق فيلم سنتوري در محل خانهي شخص شخيص ما به نمايش درآمد و من نيز با كلي خجالت و يواشكي از محل وقوع جرم متواري شدم به جايي ديگر كه مثلاً كار دارم (!) و از آن شب تا به امشب نيز رويم نميشود به كساني كه هر روز در چشمان من با شهامت زل ميزنند و از من ميپرسند كه فيلم را ديدهام يا نه (و اگر نديدهام ميخواهند برايم بياورند)، بگويم كه نديدهام و نميخواهم ببينم!!! چيه؟! حتماً انتظار داريد كه چون نديدهام فيلم را، بنشينم و در سطور بعدي نصيحتتان كنم؟! هرگـــــــــــــــــز: «نه به جان شما! اصرار نكنيد! حالا كاريه كه شده! ديديد ديگه! نصيحت ديگه نميخواد! نصيحت كنم؟! واقعاً؟! خب! پس فقط يك ذرهها! صدا ميآد؟! يك، دو، سه! امتحان ميكنيم!» ِاكو لطفاً: «مگر من چيزي بيشتر از آنچه آنها كه فيلم را ديدهاند دربارهي زشتيِ اين كار ميدانم؟! مگر اصلا ما به اين خاطر كه نميدانيم كه اين كار غلط است، باز اين فيلمها را ميخريم و ميبينيم؟! من كاري ندارم كه اين فيلم را چه كسي منتشر كرده است! اصلاً به اين فيلم هم كاري ندارم! ما مردم بزرگوار، انقلابي، هميشه در صحنه و يا فرقي نميكند: روشنفكر، آزاديخواه، سكولار، اولين بارمان نيست كه امتحان داريم و پس ميدهيم درسهايمان را كه هر روز مثل بلبل جوابش را از بريم! نكنيد اين كار را! به خدا حرام است آن فيلمي را كه از مال آنهايي كه دوستشان داريم و از بردن اسمشان و گرفتن امضايشان شاد ميشويم، ميدهيم زن و بچهمان ميبينند! به خدا نه در دين خودمان اين رفتار هست و نه در دين ينگه دنيا و نه در هيچ دين آدميزادي! نكنيد اين كار را! » خب! نصيحت تمام! داخل پرانتز: در اين فقره، گول رايجي هم هست كه برخي در راستاي كلاه نهادن سر خودشان نقل ميكنند كه شنيدنش بد نيست: ما فيلم را ميبينيم ولي قول ميدهيم كه اگر سينما آن را گذاشت، هم برويم سينما و هم نسخهي اورجينال اين محصول سينمايي را با برچسب اطمينان از فروشگاههاي معتبر عرضهي محصولات فرهنگي و با نرخ مصوب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تهيه كنيم!!
|
آخر خدا پدرتان را بيامرزد، واقعاً نوش داروي بعد از مرگ داريوش به چه درد ميخورد؟! ديگر مگر تهيه كنندهي پول از دستداده، عقلش را هم از كف داده باشد كه با اين خيل عظيم دوستداران راستين و شادمهر فرهنگ اين مرز و بوم كه همگي فيلم را ديدهاند، دنبال اكران و پخش آن هم برود! داخلِ داخل پرانتز: هر چند هستند كساني مانند بهترين دوستم كه شيطان گولش زده بود و اين دليل اخير را آورده بود و سي دي فيلم را هم ابتياع نموده بود، اما با شنيدن حقيقت (!)، ناگهان به عمل ننگين خود پي برده و مترصد نابودي آن آلت جرم –پيش از ملاحظه آن- برآمد! كه پروردگار، او و ديگر هموطنان محشري كه بر دلهاشان مهر نزدهاند را خير كثير دهاد! داخل داخل داخل پرانتز: مطالب بند چهار، قابل اتحاديه تهيهكنندگان رو نداشت: بيست درصد از كل مبلغ فروش ميشود!!! تمام پرانتزها... به فرمان من: بسته! و آخر اينكه: چند وقتي است به اين فكر ميكنم كه ما چقدر راست نميگوييم؟! دروغ منظورم نيستها! دروغ تكليفش روشن است! راست نميگوييم! نصفه ميگوييم! و اسمش هم نميشود دروغ! خبرهايمان نصفهي راست است! تبليغهايمان نصفهي راست است! درسهايمان، مقالههامان نصفهي راست است! نصفهي راست يعني چه؟! يعني تنها بخشي از واقعيت كه ميتوانيم از آن دفاع كنيم را ميگوييم! گاهي فكر ميكنم اين از دروغ هم بدتر است كه! دروغگو را ميشود مجازات كرد ولي «نصفهگو» را نه! و آن دو زار (نه به معناي بيچاره و گريه، به معناي ريال!) هزينه را هم نصفهگو نميپردازد! اصلاً براي آنكه حرصم از دست نصفهگوييهامان در آمده است، بگذاريد اين آخريه همينجوري نصفه و «پايان باز» بماند كه بماند، شايد تاثيرش بيشتر شود! ديگر، زيادهتر از اينها كه گفتم عرضي نيست، جز تمناي سلامتي شما و يك پس از تحرير:
پس از تحرير: يك، بهاريهي ما به سر رسيد و به طرز فاجعهآميزي به بهار هيچ ربطي پيدا نكرد! دو، خانمها ميتوانند با خيال راحت، هر چه دوست دارند در مهمانيها و مجالس ميهماني نوروز بپوشند، چون كسي حواسش نيست كه خانمها چه ميپوشند و اگر هم حواسش باشد، زود يادشان ميرود! نشان به آن نشان كه الان هيچكس يادش نيست كه نوروز سال 1357 كي، چي پوشيده بوده! داخل پرانتز: شما كه جزو آدمهايي نيستيد كه فكر ميكنند كه سي سال (در مقايسه با هزاران سال زندگي ما روي اين زمين كوچولوي گردالي) زمان زياديه؟ خانمها! حالا كه از بابت اين مسالهي تاريخي خيالتون راحت شد، ميتوانيد باقي زندگيِ خود را در آرامش سپري كنيد! آقايان! با شما هم هستمها! سه، تا به حال حتماً از خودتان پرسيدهايد كه اينهايي كه ميگويي چه ربطي به چه چيز دارد! خب اولش كه گفتم! مگر بايد به چيزي يا جايي ربط داشته باشد؟! اصلاً تو هيچ موج نو خواندهاي مگر؟! چهار، يادتان است كه گفتم دوستم ميگويد كه همهي حرفها را يكي ديگر هم بهش فكر كرده و يا گفته! داخل پرانتز: اين حرف دوستم رو هم سليمان نبي سالها قبل از دوستم گفته بوده! داخل داخل پرانتز: ديديد گفتم حرف جديدي تو اين مقاله نيست! عيدتون مبارك! پرانتزها همه باز... |