اعتماد زخمی

 

 

فریبا نبوی طهرانی فر

لحظه هایی در زندگی پیش میاد که نسبت به همه چیز شک می کنی و نمی دونی چی درسته ، چی غلط !

لحظه هایی که با هزار رنگ آدم ها  رنگ می شی و جز اندوه،  نصیبی نمی بری...

لحظه هایی که فرو می ریزی و اعتماد ، رو سرت، آوار میشه ...

لحظه هایی که سر می شی و دیگه هیچ دردی رو حس نمی کنی ....

*******************

ساعت از 12 شب گدشته بود که مهمان ها رفتند و من موندم و کلی کار ؛  جمع کردن ظروف؛ شستن و قرار دادن

آنها در کابینت ، گذاشتن باقیمانده غذاها در یخچال، مرتب کردن اتاق ها و گذاشتن هر وسیله ای سر جای خود و....

همسرم کشیک شب بود و باید می رفت ؛ ازم خواست که استراحت کنم و خودمو بیش ازین خسته نکنم ؛  اما من با این  فکرکه  فردا جمعه است  و مجبور نیستم صبح زود  بیدار بشم  تصمیم گرفتم همه کارها را انجام بدم و فردا را کاملا استراحت کنم .

تا چشم بهم زدم ساعت نزدیک 2نیمه شب بود و دیگه رمقی برام باقی نمونده بود اما خوشحال بودم که پس از مدت ها تونسته بودم بخوبی  مراسم پاگشای خواهرم را برگزار کنم ؛ اون شب از شدت خستگی نفهمیدم کی خوابم برد ولی وقتی چشمامو باز کردم ساعت نزدیک 12 ظهر بود و بچه ها هم خواب بودند ، من هم که هنوز از خواب سیر نشده بودم دوباره چشمامو بستم ...نزدیک ساعت 2 بود که با سر وصدای  بچه ها بیدار شدم ؛ دختر می گفت  مامان چقدر می خوابی ؛ من گرسنمه...

بچه ها حق داشتند ،  باید بیدار می شدم و براشون غذا گرم می کردم ، اما تا خواستم حرکت کنم ناگهان درد شدیدی در قسمت مهره های پایینی کمرم حس کردم ، ناله خفیفی کردم و اهمیت ندادم ، فکر کردم باز دوباره  همون درد قدیمی  به سراغم اومده و با کمی استراحت بهتر میشم .

 بعد از چند لحظه  وقتی دوباره خواستم  از جا بلند شم  اینبار درد با شدت بیشتری  به جانم افتاد ...بچه ها که  ترسیده بودند ، می پرسیدند مامان چی شده؟ به بابا زنگ بزنیم ؟ گفتم نه ، چیزی نیست خوب میشم....

اما این تازه اول قضیه بود و من  بخاطر بی توجهی به مشکل کمردرد و تحمل فشار بیش از حد  در برگزاری یک مراسم ، که می شد خیلی  راحت  و ساده  برگزار  بشه ،  چنان ظلمی  در حق خودم  روا داشته  بودم که می بایست تاوان آن را با از دست دادن سلامتی ام  تا آخر عمر، پس می دادم  ....

روزنه امید

از آن به بعد ، مراجعه من به دکترهای مختلف شروع شد....  "ام آر آی " و نوار عصبی ، بیماری  دیسک کمر را تایید می کرد .

تحت نظر پزشک متخصص ، فیزیوتراپی و مصرف قرص های مسکن  را شروع کردم اما درد همچنان آزارم می داد،  با اینکه یک ماهی مرخصی گرفتم و در منزل به استراحت پرداختم اما دیگر قادر به انجام  هیچ کار  سنگینی نبودم و این مشکل از من که فردی ضعیف وناتوان ساخته بود

روزی همچنانکه با همسرم در باره دیسک کمر ومشکلات ناشی از آن صحبت می کردم ، همسرم گفت : امروز از  یکی از همکارانم  شنیدم که فردی با  استفاده از روش  ماساژ،  به درمان افراد مبتلا به درد های مفصلی ، دردهای عصبی و دیسک کمر می پردازد ، و در ادامه گفت : اگر موافقی برات وقت بگیرم  با هم بریم تهران ...

من که از این درد خیلی رنج می بردم و از روش های موثر درمانی ناامید شده بودم  از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و از همسرم خواستم که هر چه زودتر  وقت بگیرد .

شکست اعتماد

هفته بعد ، بچه ها را به خواهرم سپردم و صبح زود راه افتادیم  و نزدیک ظهر به تهران رسیدیم ، با توجه به اینکه برای  ساعت 5 عصر وقت داشتیم ابتدا سری به خانه یکی از اقوام زدیم و پس از رفع خستگی ، ساعت 4 خودمان را به آدرسی که در دست داشتیم رساندیم . پلاک مورد نظر را که پیدا کردیم نه روی زنگ نشانی از ماساژدرمانی بود و نه سر در ساختمان نمایه و آثاری از ماساژدرمانی به چشم میخورد زنگ دوم را که زدیم خانمی پاسخگو بود و همینکه گفتیم نوبت ماساژ داریم درب را گشود. وارد ساختمانی چند طبقه شدیم که طبقه دوم آن اختصاص به ماساژ درمانی داشت بازهم نشانه ای از ماساژدرمانی یافت نشد.

وارد سالن انتظار که شدیم برخلاف نمای بیرونی، بسیار شیک و مجلل بود از کنار چند نفری که نشسته بودند گذر کردیم و در مقابل میز خانم جوانی که منشی و مسئول پذیرش بود ایستادیم او با تلفن حرف میزد و به بیماران وقت ویزیت میداد. پس از اینکه  گوشی را زمین گذاشت خودم  را معرفی کردم خانم منشی در حالیکه یک فرم به سمت من گرفت گفت: لظفا در سالن بنشینید و این فرم رو پر کنید. در این فرم اطلاعات و مشخصات فردی خودم را نوشتم و در قسمت پایین و در محل تصاویر مواضع درد خودم را که نیاز به ماساژدرمانی داشت علامتگذاری کردم و فرم را با کارت ملی به خانم منشی برگرداندم و او اطلاعات را وارد رایانه کرد و شمارۀ پرونده پزشکی را به من داد و گفت: چند نفر از شما جلوتر هستند، بفرمایید بنشینید تا صدایتان کنم. با همسرم به سمت چپ سالن رفتیم و روی  2 صندلی خالی نشستیم و منتظر ماندم که به اتاق درمان و ماساژ دعوت شوم.

چند تابلو از پیشگامان ماساژدرمانی و نیز عکس ها و مطالبی درباره فواید ماساژ بر روی دیوار به چشم می خورد و چند مجله با موضوع تندرستی و سلامت روی میز سالن انتظار برای آگاهی بیشتر مراجعین قرار گرفته بود. نگاهی به افراد حاضر در سالن انداختم، خانم میانسالی مشغول مطالعه یکی از مجلات بود و آقایی که در کنار او نشسته بود سرش به گوشیش گرم بود و دوتا از خانم ها صحبتشون گل انداخته بود ودر باره موضوعات مختلف صحبت می کردند  وقتی صحبت های دو خانم  به ماساژ و تاثیر آن در درمان بیمارهای مختلف کشید سر حرفو باز کردم  و در مورد نحوه ی درمان و رضایت بیماران پرسیدم ، یکی از خانم ها گفت : من هم اولین باره که اینجا میام؛ شنیدم که این آقای ماساژور دوره های  تخصصی ماساژ را در یکی از  کشور  اروپایی  پشت سر گذاشته   و کارش خیلی خوبه. راستش  منم مدتیه که دست و پا درد دارم و از بس قرص و دوا خوردم خسته شدم.

با این صحبت ها خانم نسبتا چاقی که روبروی ما نشسته بود و دل پری از بیماری  مفاصل  و مراجعات مکرر به پزشکان مختلف داشت گفت:   مشکل اینه که  داروهای شیمیایی  هم  کلی عوارض دارن ...بعضی از دکترا هم که هر دردی را  به بیماری عصبی ربط میدن و کلی قرص  اعصاب و مسکن  تجویز می کنن که همش خواب آوره ...من الان بخاطر درد پام ، کلی قرص  میخورم  که  همشون  خواب آورن ؛  خباینجوری که نمی شه ؛از یک طرف ، هر روز وزنم بیشتر می شه واز طرف دیگه،  از کار و زندگی میفتم  ...حالا خدا کنه  این جلسات ماساژ فایده داشته باشه ....

درد و دلهره!

من  که  با وجود درد و خستگی ، با شنیدن این حرفا ، هنوز مردد بودم ، غرق در افکار گوناگون، سرم را به صندلی تکیه دادم و یک نفس عمیق کشیدم. راس ساعت 5 بود که صدای خانم منشی مرا به خودم آورد، خانم ! نوبت شماست ؛ بفرمایید! نگاهی به شوهرم انداختم و با هم به سمت اتاق ماساژ رفتیم، کمی استرس داشتم و نگران بودم داخل اتاق، مردی تقریبا  70 ساله بلند قامت و آراسته،  پشت میزش بود، پس از سلام ، روی صندلی های روبروی او نشستیم؛  ماساژور که  پرونده پزشکی منو از رایانۀ مقابلش میدید، گفت: با من شروع کن این چند حرکت ورزشی را انجام بده و هر وقت احساس درد کردی از ادامۀ اون حرکت خودداری و به من اطلاع بده. فقط یک حرکت را قادر بودم انجام بدهم و ماساژور که ناراحتی مرا دید دلداری ام  داد و درحالیکه سرپا ایستاده بودم پشت من قرار گرفت و کمرم را با دستانش گرفت و با هر دو انگشت شصت مهره های پایینی کمرم را لمس کرد و به من گفت: روی هرکدام از این مهره ها فشاری وارد میکنم احساس دردت را به من بگو. وقتی به دو مهره انتهایی رسید آه از نهادم برآمد و من را با کمک همسرم روی تخت ماساژ نشاند و گفت: نگران نباش با چند جلسه  ماساژ  بهتر می شی ولی باید دوره درمان را کامل کنی  گفتم : آقا، من از شهرستان میام و رفت وآمد به تهران  با دو بچه کوچک برام سخته! گفت : بهرحال چاره ای نیست، اگر می خواهی خوب بشی باید برای خودت وقت بذاری ...

بعد از صحبت های اولیه بمن گفت : لباس هایت را درآور و بصورت کاملا برهنه و دمر روی تخت دراز بکش و آماده که شدی این کلید را فشار بده. شوهرم که از نگاهم متوجه شد بود چه چیزی میخواهم بگویم  بعد از مکث کوتاهی با علامت سر،  حرف آقای ماساژور را تایید کرد. خیلی برام سخت بود که برهنه بشم  ولی با این فکر که  پزشک  محرم بیمار است ، لباسهایم را درآوردم و با ملحفه ای  سفید که آنجا قرار داشت،  خودم را پوشاندم !!!  و با اشارۀ کلید، در زمان کوتاهی ماساژور به آرامی به سمت من آمد و پرده را کاملا کشید و گفت : آماده ای؟

گفتم: بله

گفت: سعی کن کاملا ریلکس باشی و به هیچ چیزی فکر نکن، ققط به درمان فکر کن و تمام ذهن و اندیشه ات را به دستان سحرآمیز من بسپار. با سر، حرفاشو تایید کردم. نوستالژی حرکات دستان پیرمرد مرا به روزگاران کودکیم کشاند آنگاه که برای هر زمین خوردنی به آغوش  پدر پناه میبردم و پدر با دستان جادوی اش مرا خواب میکرد.

ماساژ را از نوک انگشت شصت پایم شروع کرد و به ترتیب تمام انگشت های پا و سپس قوزک و پشت ساق پایم را ماساژ داددر آن لحظه احساس می کردم خستگی و  کوفتگی از بدنم رخت برمیبندد و به آرامش خاصی رسیدم. پیرمرد با تبحر خاصی کارشو انجام می داد...  ناگهان احساس کردم دست او به نقطه حساس بدنم خورد، یک سردی خاصی به زیر پوستم دوید و تشویش وجودم را فراگرفت و به سرعت عکس العمل نشان داده و دست او را کنار زدم ...

اما او در گوشم گفت :  این بخشی از ماساژ است و اگر ممانعت کنم  روند درمانم مختل می شود. با این حرف نمی دونستم چی باید بگم و چه کاری باید بکنم. چاره ای نداشتم باید اطمینان می کردم. نفهمیدم چقدر طول کشید. پیرمرد خاتمۀ ماساژ را بمن اعلام کرد، به محض اینکه خواستم از روی تخت بلند شوم احساس درد ناخوشایندی در ناحیۀ شرمگاهی کردم  ولی دیگر از ناحیۀ کمر دردی نداشتم. با دستمال کاغذی خودم را پاک کردم کمی خون مشاهده کردم اولش ترسیدم ولی ماساژور گفت نگران نباش چیز مهمی نیست تجربۀ بار اول شماست مطمئن باش دفعات دیگر عادت میکنی.

تشویش و تردید

نمی دونستم چه بلایی سرم اومده و چه باید بگویم .... بسرعت لباس هایم را  پوشیدم و از اتاق خارج شدم، شوهرم که منتظر شنیدن حرفی از نتیجه ماساژ و تاثیر آن بود بمن گفت : خوبی ؟ من که هنوز نمی دانستم چه اتفاقی برام افتاده  هیچی نگفتم و وانمود کردم بهترم ...بعد از آنجا خارج شدیم؛ شبانه به سمت اصفهان حرکت کردیم این در حالی بود که مشکل من جدی بود ، بنیان اعتمادم زخمی ، روحم آزرده و شخصیتم جریحه دار شده بود، من قربانی مطامع شیطانی  فردی موجه تحت عنوان شخصیتی درمانگر شده بودم که قطعا افراد ساده  بسیاری  چون مرا  وسیله نیات پلید خود قرار داده بود و حالا بهتر درک کردم که چرا زنان، رنج تجاوز جنسی را در کنج ویرانۀ دلشان به خاک می سپارند و هیچ گاه حاضر به نبش این قبر نیستند. درد و خونریزی زیاد شده بود و بازگو کردن این مشکل هرچند برایم سخت و دشوار بود اما با به یاد آوردن این جمله که می گوید "  دنیا را کسانی که رفتار بد دارند ، نابود نمی کنند؛ بلکه دنیا بدست کسانی نابود می شود که بی تفاوتند و فقط  تماشا می کنند..." تصمیم گرفتم همه اتفاقات اتاق ماساژ را به همسرم بگویم. همسرم مرا به بیمارستان برد و ایام درمان سپری شد و من با اندوه فراوان برای شکایت به تهران آمدم. جناب بازپرس وقتی ماجرای مرا شنید و مستندات مرا دید برای   کلانتری فرامینی صادر و اجرای آنرا خواست و با ریاست کلانتری تلفنی اهمیت موضوع و امنیت شهروندان را بیان کرد و کلانتری در ساعات پایانی وقت اداری همان روز گزارش 4 صفحه ای خود را توسط معاون کلانتری روی میز بازپرس گذاشت که ادعای شاکیه را تایید میکرد و ظرف مدت کوتاهی ماساژور جلب و طومار رسوایی او در هم پیچیده شد و اگرچه سودی برای من نداشت ولی با این اندیشه که توانستم از لطمات حیثیتی زنان و فساد وتباهی آنها جلوگیری نمایم کمی آلام درونیم تسکین یافت.